تبليغاتX
تلخ و شیرین
ما سه نفر
تلخ و شیرین
86/10/27


س مثل سلام

سلام
ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : یه دوست در ساعت 0
86/02/03


و من عاشقم

محبوبم٬تو را به خدا سوگند٬چطور میتوانی گمان کنی
که از تو بیشتر رنج کشیده ام تا شادی؟
چه سبب شده تا اینگونه بیندیشی؟
هیچ کس درست نمیداند مرز بین دلشادی و درد کجاست.
اغلب می اندیشم جدایی آنها از هم غیر ممکن است.
تو آنقدر شادی به من میبخشی که به گریه در می آیم
و آنقدر رنجم می دهی که به خنده می افتم...

 

شگفت انگیزترین چیز آن است که تو و من٬همیشه٬
در سرزمینی ناشناخته برای دیگران٬با هم قدم می زنیم.
هر دو٬دست هامان را دراز می کنیم تا بهره ی خود را از
زندگی بگیریم٬و زندگی براستی سخاوتمند است...

 

نمی خواهم هیچ نکته مهمی در میان ما فراموش شود٬
چون نمیدانیم پس از این لحظه چه رخ خواهد داد.
رابطه ی ما قوی و کافی است٬اما نمیدانم این رابطه٬کجا
میتواند مرزهای محدود کننده ی عشق را بردارد.
در هر حال٬خود را در دستان تو میگذارم.یک انسان٬تنها
زمانی میتواند خود را در دستان کسی بگذارد که عشقش چنین عظیم باشد.

و من عاشقم٬با تمامی وجودم.موهای سرم٬نوک ناخن هایم٬همه لبریز از این عشق به تو هستند...

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : یه دوست در ساعت 15
85/12/08


برسد به دست پدرم

سلام پدر

نمیدونم کجایی٬داری چیکار میکنی اما میدونم همین نزدیکی هایی نزدیکتر از هر چیز.دارم واست نامه مینویسم نمیدونم به دستت میرسه یا نه اما مینویسم ...

پدر حاضرم تمام هست و نیستمو بدم اما سایت بالا سرم باشه ایکاش این آرزوی محالی نبود نمیدونم چقدر باید انتظار بکشم تا دوباره ببینمت. اصلا دوباره دیداری هست؟؟؟

امروزم یه روزی بود مثل روزای دیگه راستی پدر دیروز و روز قبلش برف اومد اما نبودی که ببینی.نبودی

امروزم رفتم دانشگاه با یه عالمه فکر یه عالمه دلشکستگی و غصه . از صبح برنامه ریزی کردم که برم پیش بهزاد و بهش تبریک بگم چقدر ذوق داشتم. اما چه فایده رفتم اما حتی نتونستم وارد مغازش بشم
حتی واسه یک ثانیه. دلیلشم بمونه ... چقدر ناراحت شدم اما مهم نیست اینم مثل خیلی چیزای دیگه.

پدر خیلی خستم شاید تنها تو بدونی که در من که بر من چه میگذره .

 

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : یه دوست در ساعت 22
85/11/19




خیلی خستم.احساس تنهایی میکنم.احساس ضعف...

واقعا اخرش چی میشه.نمیدونم.اما ایکاش میدونستم

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : یه دوست در ساعت 0
85/11/01


پدر

پدر ای وجودم از تو قدرت و توان گرفته

ای که از دم نفسهات هستی من جان گرفته

پدر ای که از تو جاری خون زندگی تو رگهام

ای که از نور دو چشمات نور زندگی به چشمام

 

خیلی وقته اشکام جاریه این بغض لعنتیم که بیخیال من نمیشه بعضی اوقات شکایت میکنم اما راه به جايي نميبرم بعضي اوقاتم ميشينم فكر ميكنم كه چقدر باتو خوش بوديم و قدر اون لحظات و ندونستيم...پدر...الانم اشكام جاريه مثل هميشه مثل هر شب گريه هاي بيصدا
باورم نميشه الان حدود چهل روز كه نيستي ايكاش ميشد دوباره بدستت اورد
ايكاش ميشد دوباره ميشد بگم جان بابا
 اي كاش ميشد ميگفتي بيا پيشم چرا دير كردي
ميدونم اينجايي تو تموم لحظات پيشمي اما بازم دلم تنگه تنگه تنگ.

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : یه دوست در ساعت 0
85/10/13


من گمانم زندگی باید همین باشد!

 

من چه تلخم امروز.....
امروز شنيدم که رفته اي
ودلم باز شکست
و تنم باز گريست
و نگا هم پي ياري گم شد
من چه تلخم امروز!!!

زندگي شايد همين باشد
يک فريب ساده وکوچک
ان هم ازدست عزيزي که تو دنيا را
جز براي او وجز با او نمي خواهي
من گمانم زندگي بايد همين باشد

اگر تن پس مي زنيم حرمت عشق نشکنيم
اگه چاوش نشديم به شب شبيخون نزنيم
اگه من جفت تو نيستم ترانه اندازه توست
تو شباي بي کسي ما همه دنباله هميم


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : یه دوست در ساعت 23
85/09/04


من...

دلم گرفته از اين زمانه ي غريب

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از
اين خاك غريب

 

ايكاش زندگي هم مثل يه قايق بود ...
ميگن زندگي خيلي قشنگه...ميگن گلا خيلي قشنگن و بوي دلنشيني داره
میگن رنگ آبی آسمون آرامشه
میگن دریا با اون همه جزر و مدش سکوته
اما با این همه میگن زندگی تو این دنیا خیلی غریبه

دستامو میبرم رو به آسمون برای عشقمون دعا میکنم به خاطر دلمو دلش
به خاطر اون چشمایی که من غمگینش کردم دعا میکنم
خدایا...خدایا من خیلی دوسش دارم...

 

میتونم برای خوبیت واسه سادگیت بمیرم...


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : یه دوست در ساعت 22
85/09/04


بي تو ....

 

هرگز هرگز هرگز بي تو نميخندم

بي تو بر دل عشقي هرگز نميبندم

 

اگر خدا

خدايا

مرا بگرياني

من آسمانت را

ز غم

بگريانم

 

...


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : یه دوست در ساعت 22
85/08/20




خیلی وقت بود که تو وبلاگ نیومده بودم امشب هم بهزاد یه کم خسته بود واسه همین زود خوابید منم اومدو تو وبلاگ که اپ کنم...

خدارو شکر میکنم به خاطر همه چیز . این یه مدت اتفاقات زیادی افتاد که حتی به ذهنمون خطر نمیکرد اتفاقاتی که هرسه نفرمونو داغون کرده روزی که این وبلاگو درست کردم دلم میخواست فقط خاطرات خوبو توش بنویسم اما نمیدونستم چه چیزایی میخواد پیش بیاد

اصلا نمیدونم چه چیزی باید بنویسم. بهزاد این یه مدت تمام حواسش به منه چون همیشه عصبیم نمیدونم چیکار میکنم چی میگم همش هم ناراحتش میکنم بهزادم صبوری میکنه .بهزاد جونم خیلی دوستت دارم. حسین هم همیشه به ما امیدواری میده . حسین جون ممنون.

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : یه دوست در ساعت 0
85/07/10


میمیرم

وقتي پيشم نيستي و دوري
اونقدر دور كه نميبينمت
ميگم ميگذره اين چند روزم
تو رو تو اغوش ميگيرم
حالا وقتي پيشمي تو
دستات توي دستامه
فكر ميكنم كه آخرش تو
مال من نيستي ميميرم
هر جاي دنيا كه باشي تو
چشم من تا آخر دنيا
دنبالت ميمونه
بدون كه تو دنياي ديگه
دوباره دستاي گرمتو ميگيرم
ميكشه اين فكر منو آخر
كه مال كس ديگه بشي
ديوونه
ديوونه
نميدونم ميدوني كه من
اگه ازت دور بمونم زود ميميرم
اما روزي مياد  ما دو تا
يه جا كه خيلي دور از هميم
شب و روزو با يه غريبه بيقـــــــــــرار ميگذرونيم
اونقدر به تو فكر ميكنم كه
چشمامو تو آغوشش بستم
فكر ميكنم كه پيش توام
تو آغوش تو هستم
تو رو ميخوام
تو رو تو رو تو رو ميخوام
نگو توي اين دوري از هم
به هم  ديگه نميشه فكر كرد
چون دل واقعي عاشق
هيچ وقت نميشه دلسرد
دوستت دارم واسه هميشه
آرزومه باشي كنارم
نزار تو آغوشي باشم كه
اصلا دوسش ندارم

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : یه دوست در ساعت 22